شمارهٔ ۶۹۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
معطّرست دماغم ز بوی ِ یرلیکش
ملازمم به دل و جان ز دور و نزدیکش
ز بختِ من نظرِ دولتی قوی باشد
که در کنارِ من آید میانِ باریکش
از آن دو هندویِ جادو به زیرِ ابرویِ طاق
شدند بنده به صد دل مغول و تازیکش
بر آستانۀ او آفتاب فخر کند
اگر محّلِ یکی باشد از ممالیکش
چو شب سیاه کند از سپید کاریِ خویش
جهانِ روشن بر من چو زلفِ تاریکش
دلِ نزاریِ مسکین چنان مسلّم کرد
که هم چو مملکتِ خویش کرده تملیکش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و از بوی خوش او که دماغش را معطر کرده، سخن میگوید. او از عشق و وابستگیاش به محبوبش صحبت میکند و اعتقاد دارد که خوشبختیاش در کنار اوست. به زیبایی چشمان محبوبش و تأثیر آن بر دلها اشاره میکند و میگوید که حتی خورشید نیز در برابر او خجلتزده است. شب و روز را به زیبایی او و تاریکی موهایش تشبیه میکند و در نهایت، دل خود را همچون سرزمینش در تملک محبوبش میداند.