شمارهٔ ۷۰۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
با شمع درآمد از درم دوش
می در سر و سر ز می پر از جوش
افکند کمند مشک بر عاج
یعنی که نغوله بر بنا گوش
پر بر کف من نهاد جامی
گوشم بگرفت و گفت هین نوش
گفتم به یکی معاف دارم
گفت این چه سخن یکی دگر نوش
القصه چو کاله جوش ره یافت
در کاسه کله دعا گوش
فریاد برآمد از حسودم
هم عقل ز من برفت و هم هوش
گفت ار نظریت هست با ما
بر روی نیفکنی در آن کوش
بی خویشتنی مکن بیارام
بر ما به ستم جهان بمفروش
در دوستی من ار به تیغت
دشمن بزند منال و مخروش
گفتم به حیا نباید آمد
در حلقه عارفان مدهوش
عیبی نبود گرفته عاشق
معشوقه خویش را در آغوش
تا با تو فتاده ایم خود را
کردیم نزاریا فراموش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر تجربهای از یک مجلس شاد و سرلجن را توصیف میکند. او از دیروز وارد این مجلس شده و به خاطر مینوشد. در این حال، معشوقهاش را در آغوش میگیرد و خویشتن را فراموش میکند. شاعر به حسودانی که به آنها مینگرند اشاره میکند و بیان میکند که در دوستی و عشق باید بیقرار و بیخود بود و از عیوب خود نهراسید. در نهایت، این شعر بیانگر شور و حال عاشقانه و لذتی است که در پیوند با معشوق به دست میآید.