شمارهٔ ۷۱۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن موی بریده بر بنا گوش
کشته ست مرا و کرده مدهوش
نغزت برِ روی و غمزه و چشم
خوبست سرِ دست و بازو و دوش
گر می خواهی که عالمی خلق
زان زلف کنند حلقه در گوش
مِعجر بنه از سر و کله دار
دُرّاعه بیفکن و قبا پوش
ای ترک پری صفت حدیثی
زین هندوی خود به لطف بنیوش
بوسی که هزار جان بیرزد
آسان آسان به هیچ مفروش
گر آمده بوده ای ز فطرت
خاص از پی خون من در آن کوش
تا جان ببرم مگر چو کردم
ترک دل و دین و دنیی و هوش
دادی بستانم از تو گر هیچ
سرمست درآرمت به آغوش
آنرا که به یاد توست زنده
یکباره چنین مکن فراموش
زآن یک نفسی که دیدمت دی
تا روز نخفتم از غمت دوش
گویند نزاریا چه بودت
وین گریه و ناله چیست خاموش
ای بی خبران بر آتش عشق
می سوزم اگر نمی زنم جوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق و زیبایی معشوق میپردازد و به نحوی از دلمشغولی و دیوانگی ناشی از عشق صحبت میکند. موی بریده و زیباییهای معشوق او را به شدت تحت تاثیر قرار داده و او را مدهوش کرده است. شاعر از زیباییهای چهره و بدن معشوق میگوید و به این نکته اشاره میکند که اگر کسی بخواهد، میتواند با زلفهای معشوق خود حلقهای برای گوش بسازد. او از معشوق میخواهد که لباسهای سنگین و درشت را کنار بگذارد و خود را به زیبایی نمایش دهد. شاعر همچنین به عشق عمیق و رنجی که از جدایی میبرد اشاره میکند و ناتوانی خود را از فراموش کردن محبوبش را بیان میکند. او به دیگران میگوید که نمیدانند او در آتش عشق چگونه میسوزد و دلی پر از درد دارد. این شعر به زیبایی، عشق و تاثیر عمیق آن بر روح و روان انسان میپردازد.