شمارهٔ ۷۱۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای زلف تو تکیه کرده بر گوش
وی جعد تو حلقه گشته بر دوش
ای کرده تنم ز عشق مفتون
وی کرده ولم ز رنج مدهوش
چون رزم کنی و بزم سازی
ای لاله رخ سمن بنا گوش
گویند ترا مه قدح گیر
خوانند تورا بت زره پوش
گیرم که شبی مرا به خلوت
تا روز نگیری اندر آغوش
نیکو نبود که بیگناهی
یک باره کنی مرا فراموش
هر گه که کنم عتاب با تو
عمدا ببری ز خویشتن هوش
گیرم ندهی جواب من خوش
باری سخنی به طبع بنیوش
می کرد نزاری تو تا صبح
از ناله من جهان پر از جوش
یارب شب تو مباد هرگز
زان گونه که من گذاشتم دوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود خطاب میکند و از احساسات عمیق خود نسبت به او میگوید. او زلف و جعد معشوق را توصیف میکند و از تاثیری که عشقش بر او گذاشته صحبت میکند. شاعر به حالت دلتنگی و دردهایی که از جدایی و فراموشی احساس میکند، اشاره میکند و از معشوق میخواهد که او را به یاد داشته باشد. او در عین حال به زیباییهای معشوق اشاره کرده و آرزو میکند شبهای خوبی را با او سپری کند. در نهایت، او به یادآوری شبهایی که بدون معشوق سپری کرده، ابراز ناامیدی میکند و دعا میکند که هرگز آن شبها تکرار نشود.