شمارهٔ ۷۷۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سرِ پیوند ندارد صنمِ مهر گسل
خود دلش داد که بَرکند چنین از ما دل
دوست نادیده و نا کرده وداعی با او
رفتنم واقعهای مشکل و بودن مشکل
چون روم چون سپرم راه چه تدبیر کنم
خاطرم قیدِ مُقام است و قضا مستعجل
خاکِ ره گل کنم از گریه و ترسم که شوم
خجل از صحبتِ اصحاب و بمانم در گل
تا سحرگاه ز تاب و تفِ اندوهِ خلیل
هر شبان گاه کنم برسرِ آتش منزل
من به پیرانه سر از دستِ دل آشفته شدم
روز و شب در هوسِ صحبتِ خوبانِ چگل
سر تشویر کی از پیش برآید دگرم
چون نشینم پس ازین با عقلا در محفل
عشقم از فطرتِ اُولا به در آورد نه عقل
قابلِ امر محقّ است و مشنّع مبطل
نکند از عقبِ دوست نزاری رجعت
لامحال از پیِ خورشید بود سرعتِ ظل
هیچ جنبش نبود بی اثرِ جاذبهای
چه کند پسروِ هنجارِ زمام است ابل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تصویرسازی از احساسات عمیق عاشقانه و جدایی پرداخته است. شاعر از دلتنگی و غم ناشی از دوری از محبوب سخن میگوید و بیان میکند که چگونه در این وضعیت دچار سردرگمی و اضطراب شدهاست. او نگران است که شرایط به گونهای پیش برود که نتواند به جمع دوستانش ملحق شود و احساس شرم کند. در ادامه، شاعر به این نکته میرسد که عشق را نمیتوان با عقل توضیح داد و این احساس به طور طبیعی از درون جوانه میزند. او در نهایت بر این باور است که جدایی از محبوب همچون یک جاذبه نامرئی کارایی دارد و هر اقدام بدون عشق و احساس واقعی بیثمر است.