شمارهٔ ۷۷۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ای دل از عمرِ گرانمایه چه داری حاصل
حاصلی نیست به جز هرزه درایی ای دل
گِردِ پا وسرِ آفاقِ جهان برگشتی
از جهان جز غم و اندوه چه کردی حاصل
بر تو دیرست که بستند مجانین عمدا
محضرِ ترکِ خردمندی و کردند سجل
بره و مرغ حلال است بر انسانِ شریف
همه مردار بخوردی و نکردی بسمل
دلِ آلوده به ادناس کجا خواهی برد
دل سِتان از تو دلی می طلبد بی غِش و غِل
از تو تا این چه بلا بودکه آمد به سرم
بحلی گر نکنی بیش ز من یاد بحل
گر برآید ز درونم نفسی گوید عقل
پیشِ ما بی ادبی می کنی ای لایعقل
ور برایِ جگرِسوخته خواهم آبی
بر جَهَد عقل که ای خام طمع لاتعجل
زین دو مشکل که برون آوردم الّا صبر
صبر اگر داشتمی کار نبودی مشکل
ترکِ دل بازی و دل گیر نزاری پس ازین
وقتِ آن است که دل باز شناسی از گل
نتوان کرد به پیرایه سر اکنون که خطاست
دست در چینِ سرِ زلفِ نگارانِ چگل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهومی عمیق از زندگی و دلدادگی میپردازد. شاعر به دل میگوید که عمرش را بیهوده گذرانده و از دنیا جز غم و اندوه چیزی به دست نیاورده است. او اعتراف میکند که دلی آلوده به گناهان دارد و از خود میپرسد که چه بلایی بر سرش آمده است. شاعر به عقل و خرد اشاره میکند و نسبت به جنون و بیخود بودن خود ابراز ناراحتی میکند. در انتها، او به تأمل در دلباختگی و ترک عواطف بیفایده میپردازد و از دل میخواهد که به جای دلسوزی، از گرفتار شدن در زنجیرها و زینتهای دنیوی پرهیز کند.