شمارهٔ ۷۷۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به جز ملامتم از دل نمی شود حاصل
چه می کنم ز چنین دل که خاک بر سرِ دل
چه توبه ها که بکردم ز عشق و سود نداشت
دلِ ستیزه کشم باز می کند باطل
حریص می کنمش بر صلاح و بر تقوا
به جز به شیشه و شاهد نمی شود مایل
ملامتی ز پس است و قیامتی در پیش
دو واقعه ست یکی مشکل و دگر هایل
هنوز واقعه ی مشکلِ دگر دارم
که دل گرو بنشسته ست و یار مهر گسل
زمانه حل نکند مشکلاتِ عشقِ مرا
که جزوِ مشکلِ من مشکل است وکُل مشکل
به حلّ و عقدِ خردعشق باز نتوان داشت
حیَل چه دفع کند چون قضا شود نازل
شکیب کردنِ من خود ز دوست ممکن نیست
که عقل بر سرِ پای است و صبر مستعجل
چه بادیه ست که در باده ی ولایتِ عشق
که نه منازلش آید پدید و نه ساحل
درونِ سینه ی من عشق و بی خبر من از او
که شرم باد مرا زین حیاتِ بی حاصل
بسی به خانه ی درویش اتّفاق شده ست
که پادشاه فرود آمده ست و او غافل
به گوشِ جان دو سه نوبت شنیدم این آواز
ز ما ورایِ نهم آسمان به صد منزل
نزاریا تو چه مرغی که از دریچۀ غیب
به دامِ عشق در افتاده ای چنین مقبل
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان دردها و struggles عاشقانه خود میپردازد. او از ناتوانی در دوری از عشق و دلشکستگیاش سخن میگوید و به توبههایی که کرده، اشاره دارد که به نتیجه نرسیدهاند. شاعر احساس میکند که مشکلات عشق او بسته به قضا و قدر است و هیچ تدبیری نمیتواند آنها را حل کند. همچنین، او به نقش عقل و صبر در مقابل احساسات عشق اشاره میکند و اینکه نمیتواند بر عشق خود فائق آید. در نهایت، او مانند درویشی که غافل است از حضور پادشاه در خانهاش، به بیخبری خود نسبت به عشق و واقعیتهای آن اعتراف میکند. این شعر نمایانگر پیچیدگیها و عواطف عمیق عاشقانه است.