شمارهٔ ۷۹۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا فراقت دیدهام خون میچکاند دیدهام
برکَن از سر دیدهام گر جز خیالت دیدهام
رحم کن بر من که بیرویت ز پا افتادهام
سر مپیچ از من که چون زلفت به سر گردیدهام
بارها پیشت ز غربت نامهها بنوشتهام
و اندرین مدّت سلامی از کسی نشنیدهام
یادِ من بر خاطرت نگذشت تا باز آمدم
بر من ار بادی گذر کرد از تو واپرسیدهام
بر تو آسان است از من پرس کاندر هر شبی
تا به روز آوردهام سد ره به خون غلتیدهام
چون دلت بر من نبخشاید که من با عجزِ خویش
نیمجانی داشتم از غم به غم بخشیدهام
گر قبولم میکنی ورنه چه گویم حاکمی
کارِ من عشق است باری من ترا بگزیدهام
پیش ازین بودم نزاری بعد ازین آن نیستم
تا به تو پیوستهام از خویشتن ببریدهام
بر لبم کس خندهای هرگز ندید الّا مگر
در میان گریه بر احوال خود خندیدهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی غم و فراق است. گوینده به عشق خود اشاره میکند و از دردهای ناشی از دوری و جدایی میگوید. او از احساسات عمیق و ناتوانیاش در نبود معشوقش سخن میگوید و از بیخبری طرف مقابل از حال و احوالش گلایه دارد. همچنین، او با اشتیاق و امید، از ضیق عاطفی که در زندگیاش تجربه کرده، میگوید و بیان میکند که تنها در لحظات گریه و اندوه، لبخندی بر لبش نشسته است. در نهایت، او از عشقش به معشوق سخن میگوید و تصریح میکند که این عشق او را از خود به کلی جدا کرده است.