شمارهٔ ۸۰۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
گر یک نفس از تو می شکیبم
از معتقدان مکن حسیبم
بختم به وصالِ تو بشارت
می آرد و من نمی فریبم
در ساخته ام به نارِ سینه
چون دست نمی رسد به سیبم
خون کرد جگر شبِ فراقت
چون روزِ قیامت از نهیبم
بر ماه مپوش طرفِ برقع
خود زلف تو بس بود حجیبم
ای چشمۀ آفتابِ روشن
حربا صفت از تو ناشکیبم
من خاکِ توم غباربردار
مگذار چو آب سر به شیبم
بیزاری و آن گه از نزاری
هیهات مکش بدین عتیبم
تو حاکمی ار عنان بپیچی
من زنده و مرده در رکیبم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عواطف و احساسات خود درباره عشق اشاره میکند. او از شکیبایی و وفاداری خود نسبت به معشوق میگوید و بیان میکند که هرچند دلتنگی و فاصله برایش سخت است، اما به امید وصال معشوق میزند. شاعر به ناراحتیهای ناشی از جدایی و دردهای درونی خود اشاره میکند و از زیبایی ویژگیهای معشوق سخن میگوید. او خود را چون غباری از خاک معشوق میداند و بر این عقیده است که عشقش هیچگاه کاهش نمییابد.در نهایت، شاعر میخواهد که معشوق بر او مهر و محبت بورزد و در کنار او باشد.