شمارهٔ ۸۰۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دردمندم وز وصالِ یار درمان نیستم
هیچ دردی صعب تر از دردِ هجران نیستم
گرچه می داند که بر جانم ز هجرِ یار چیست
آن چنان زارم که گویی در بدن جان نیستم
رسمِ قربانی ست اندر کیشم اسماعیل وار
گر به تیغِ هجرِ آن مه روی قربان نیستم
داغ حرمانش به کل جان و دلم مجروح کرد
چون کنم آخر که تابِ داغ حرمان نیستم
سال ها شد تا سپردم در رهِ عشقش قدم
ذرّه ای آگاهیِ آغاز و پایان نیستم
سر ز پای و پای از سر باز می نشناختم
بی خبر بودم درین سودا خبر زان نیستم
چون نقاب معرفت از عشق او برداشتم
گر دگر نشناختم چیزی غمِ آن نیستم
من چو ترکِ کفر و دین گفتم چه بیمِ نام و ننگ
کفر اگر لازم شود در بندِ ایمان نیستم
روی و زلفِ دل برِ من کفر و ایمانِ من است
تا نپنداری که من از اهلِ ادیان نیستم
تا نزاری مذهبِ آن زلفِ کافر دل گرفت
در مسلمانی اگر هستم مسلمان نیستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج ناشی از دوری معشوق سخن میگوید و به شدت از احساس هجران رنج میکشد. او بیان میکند که این درد هجران برایش غیرقابل تحمل است و حتی اگر معشوقش بداند چقدر این جدایی برای او سخت است، او هنوز هم در درد و غم به سر میبرد. او به قربانی شدن در مسیر عشق اشاره میکند و میگوید که داغ فراق معشوق قلب و جانش را زخم کرده است. شاعر سالها در عشق معشوقش قدم گذاشته و حالا دیگر هیچ چیز از آغاز و پایان عشق نمیداند. او آشکار میکند که عشق او فراتر از مذهب و دین است و حتی اگر به کفر هم بکشاندش، برای او اهمیتی ندارد. در نهایت، او میگوید که عشق و زیبایی معشوقش برایش از همه چیز مهمتر است و هیچ مرزی بین کفر و ایمان در عشق او وجود ندارد.