نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۱۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)

تا ساکنِ کنجِ محنت آبادم

هرگز نفسی نرفتی از یادم

قدرِ شبِ وصلِ تو ندانستم

دور از تو به روزِ محنت افتادم

سیر از غمِ تو نمی شوم با آنک

بر کند غمت ز بیخ بنیادم

فریاد برم به شحنه از جورت

زیرا که نمی رسی به فریادم

نومید نمی شود دلم از تو

از بندگی جز از تو آزادم

توگر به جمال رشک شیرینی

من نیز به محنت تو فرهادم

امروز نزاری ام که از زاری

گر آه کنم بمی برد بادم

از تو گله چون کنم معاذ الله

همواره ز بخت خویش ناشادم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنج جدایی و عشق خود صحبت می‌کند. او به یاد محبوبش در رنج و محنت به سر می‌برد و اعلام می‌کند که هیچگاه او را فراموش نکرده است. شاعر احساس می‌کند که دوری از محبوبش او را به روزهای سختی کشانده و غم عشق او بر پایه وجودش است. با وجود تمام غم‌ها، دلش ناامید از محبوبش نیست و از بندگی او آزاد نیست. شاعر همچنین به زیبایی محبوب اشاره کرده و خود را قربانی عشق او می‌داند. در نهایت، او از سرزنش تقدیر خود می‌گوید، چرا که همیشه از بخت بدش شکایت دارد.