شمارهٔ ۸۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا چو وصل تو تشریف بار داد امشب
بیار باده و گوهر هرچه باد امشب
کمند زلف تو وجام باده هر دو به کف
رقیب را چه بماند به دست ، باد امشب
مگر زمانه ببخشود بر من مسکین
که هم به وصل تو داد دلم بداد امشب
صبا کجاست که یعقوب صبح را گوید
که آفتاب چو یوسف به چه فتاد امشب
جهان ز مادر فطرت در آفرینش خاص
جز از برای تمنای من نزاد امشب
اگر نه روز معادست و من بهشتی چیست
که آسمان در فردوس برگشاد امشب
چو هیچ حاصلت از نقد دیّ و فردا نیست
نزاریا بستان از زمانه داد امشب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و جشن بیوقفهی عشق میپردازد. شاعر در شب وصال معشوق، از زندگی و لذتهای آن صحبت میکند و میخواهد از لحظه استفاده کند. او با نوشیدن شراب و تماشای زلف محبوب، به دستاوردهای عاطفیاش میبالد و به یاد میآورد که هیچ چیز از زندگی مادی دائم نیست. شاعر همچنین از فرصتها و زیباییهای فراوان دنیا سخن میگوید و در نهایت به این نکته میرسد که شاید باید از این زمان گذرا بهرهبرداری کرد و لذت برد.