شمارهٔ ۸۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو عشق پرده بر افکند و عقل شد محبوب
چه باک که از آن به دیوانگی شدم منسوب
به عشق پرتو خورشید عشق می جویم
وگرنه عقل چه بیند به دیده ی معیوب
قدم چو باز نگیرم همه به دست آرم
علی الخصوص چنین طالب و چنان مطلوب
به صدق دشمن جانیم و در نمی گنجد
محبت دگری با محبت محبوب
هزار سلسله بر هم شکسته ام آخر
که راست طاقت چندین شکایت از رخ خوب
فراق لیلی و بی صبری من مجنون
نسیم یوسف و خرسندی دل یعقوب
نزاریی که به دیوانگی سمر باشد
از او محال بود صابری هم از ایوب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به تاثیر عشق بر عقل و زندگی انسان اشاره میکند. او بیان میکند که وقتی عشق در دل انسان میافتد، عقل دلیل و محبوبیتش را از دست میدهد و انسان به دیوانگی متهم میشود. او در جستجوی عشق و روشنایی است و میگوید که اگر عقل به ضعف خود نگاه کند، نمیتواند زیبایی را پیدا کند. شاعر تاکید میکند که اگر به عشق متعهد باشد، همه چیز را به دست میآورد و دیگر برایش مهم نیست که به جنون متهم شود. او از قدیمیترین داستانهای عاشقانه همچون فراق لیلی و یعقوب و یوسف یاد میکند تا عمق احساسات عاشقانه و درد جدایی را نشان دهد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که تحمل درد عشق و دیوانگی از تصور جدا شدن از محبوب برایش سختتر است.