شمارهٔ ۸۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دوش آمد بر سرم سرو خرامان نیمه شب
کیست گفتم آن که می آید بدین سان نیمه شب
خود به گوش او رسید آواز من گفت آشنا
آفتابی دیده ای ناخوانده مهمان نیمه شب
بی خبر بر جستم و در پایش افتادم که چیست
هم چنین تنها چرایی بی رقیبان نیمه شب
گفتم ای آرام جان چون آمدی از راه دور
مست و لایعقل چنین افتان و خیزان نیمه شب
گفت بنشین نقد را دریاب نادانی مکن
رغم فرداد داد عیش از عمر بستان نیمه شب
می بیار و جام در ده خوش برآی و جمع باش
زلف من پیرامن مه بین پریشان نیمه شب
خود رقیبان را که نتوانی به چشم از دور دید
چون به عمدا ابتدا کردی از ایشان نیمه شب
محرم مردان بود شب در میان نه راز او
هر کجا خواهی توانی رفت پنهان نیمه شب
رحمم آمد بر مناجات تو اینک آمدم
تا خلاصی دادمت از دست هجران نیمه شب
روز تر دامن بود خود را نگه می دار از او
سایه ی شب گیر می رو هم چو مردان نیمه شب
گر نداند کس نزاری گو مدان ماییم و بس
اتصال جان چنین باشد به جانان نیمه شب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهٔ دیداری عاشقانه در نیمه شب است. راوی از ورود ناگهانی یک محبوب سخن میگوید که با ناز و خرامان به نزد او آمده است. او در ابتدا از هویت محبوب میپرسد و سپس متوجه میشود که این شخص آشناست و ارتباطی عمیق بین آنها وجود دارد. محبوب به راوی میگوید که در این شب تاریک باید از زیباییها و لذتها بهرهبرداری کند و دل به فکر و رازهای دیگران نسپارد. همچنین اشاره به این دارد که در نیمه شب میتوان به راحتی به دلخواه خود سفر کرد و از غم و هجران رهایی یافت. در پایان، به آرامش و نزدیکی دوباره به محبوب اشاره میشود و عشق به او به عنوان پیوندی عمیق و واقعی توصیف میشود.