شمارهٔ ۸۳۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
من همان مستم و شوریده کز اوّل بودم
تا نبودم به تو مشغول معطّل بودم
گر بریدم ز تو بی تو به خطا معذورم
زان که موقوفِ محالاتِ مخیّل بودم
چشم اگر باز کنی باز شود از تو به تو
من اگر جز به تو دیدم به تو احول بودم
گر نبودم به رخت ناظر و حاضر به وجود
به خیالت به خیالت که مغفّل بودم
مردمان گر ز تو گویند که بودم خرسند
نه چنان است ولی معترفم بل بودم
من کی ام با تو و بی تو نتوانم بودن
در میان هم نتوان گفت مزلزل بودم
هرگز از حلقۀ عشّاق نبودم بیرون
بلکه در سلسلۀ عشق مسلسل بودم
دوش عشق آمد و در گوشِ نزاری می گفت
که ز مبدایِ ازل بر تو موکَّل بودم
گفتم آری من و تو هر دو ز یک معراجیم
تو به وحی آمدی و من ز تو مرسل بودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حال و دردهای عاشقانه سخنگو است. او به شدت مجذوب معشوق خود است و تا زمانی که به او فکر نکند، بیهدف و معطل است. شاعر احساس میکند اگر از معشوقش جدا شود، این در واقع به دلیل ناخواسته و اجتنابناپذیر است. او تأکید میکند که وجودش به معشوق وابسته است و اگر از او دور باشد، در حقیقت در خیال او زندگی میکند. همچنین شاعر اعتراف میکند که هرگز از حلقه عشق جدا نبوده و همواره در آن درگیر بوده است. با اشاره به عشق و الهام، او به یک ارتباط عمیق و معنوی بین خود و معشوقش اشاره میکند که از آغاز آفرینش وجود داشته است.