نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۴۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)

ز عمرم چه حاصل چو یاری ندارم

بمردم ز غم غم گساری ندارم

به جز مغز پالودن و فکر کردن

به دنیا دگر هیچ کاری ندارم

ز من نیست بی کارتر در جهان کس

که با هیچ کس کار و باری ندارم

دلی پای بندِ غمِ عشق دارم

دریغا که آسان گذاری ندارم

به پایِ جلادت پناهی نیابم

به دستِ ارادت نگاری ندارم

ز کرد و کیایی و مال و منالی

جز امیّدی و انتظاری ندارم

چه محصول چون در حصولِ مرادی

به وصل از میانی کناری ندارم

نهادم دلِ خویش بر نامرادی

چو بر وصل و هجر اقتداری ندارم

به پیران سر آشفتگی نیست لایق

ولی چون کنم اختیاری ندارم

همین باز می گو نزاری به زاری

ز عمرم چه حاصل چو یاری ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از بی‌فایده بودن زندگی‌اش در absence یاری و عشق صحبت می‌کند. او احساس گمگشتگی و ناامیدی می‌کند، زیرا جز فکر کردن و غم خوردن، کار دیگری ندارد. دلش درگیر عشق است، اما از آن رهایی ندارد و نمی‌تواند به کسی پناه ببرد. او به نداشتن مال و منال می‌بالد به امید و انتظار. در نهایت، می‌گوید که زندگی‌اش خالی از ارتباطات و ثمره‌های مطلوب است و به شدت از تنهایی و ناامیدی رنج می‌برد.