شمارهٔ ۸۴۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
شب ها همه شب در انتظارم
تا دوست نظر کند به کارم
او حاضرِ وقت و من نبینم
او با من و من خبر ندارم
کس را غمِ روزگارِ من نیست
من خود سرِ این طمع نخارم
زین شور که در جهان فکندی
شوریده شده ست روزگارم
باید که به دوستان رسانم
عمری که به هرزه می گذرانم
زیرا که مهم تر از همه چیز
این است که باز می گزارم
گر پای نمی نهم درین راه
از دست بمی رود نگارم
هر چیز که با من است حالی
فی الجمله به دوست می سپارم
با هم نفسی به آخر الامر
آخر نفسی مگر برآرم
تیمار نمی برد خزانم
غم خوار نمی شود بهارم
هر سال همان که پار دادند
از هفت و شش و سه و چهارم
از پای دراوفتاد عقلم
از دست برفت اختیارم
گر دی بودم نزاری ام روز
بنگر به چه زاریانِ زارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و انتظار صحبت میکند. او شبها در انتظار توجه و نظرات دوستش است، اما احساس میکند که او را نمیبیند و غمهایش را کسی درک نمیکند. شاعر به شور و شوقی که در زندگیاش است اشاره میکند و بیان میکند که باید عمرش را که هدر میرود، به دوستانش منتقل کند. او متوجه میشود که اگر در این مسیر قدم نگذارد، عشقش را از دست خواهد داد. در نهایت، او از غمها و دردهای خود میگوید و اشاره دارد که بر خود میسوزد و به زاری و ناله رو آورده است.