شمارهٔ ۸۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
قیامت است سفر کردن از دیار حبیب
مرا همیشه قضا را قیامت است نصیب
به ناز خفته چه داند که دردمند فراق
به شب چه می گذراند علی الخصوص غریب
به قهر می روم و نیست آن مجال که باز
به شهر دوست قدم در نهم ز دست رقیب
پدر به صبر نمودن مبالغت می کرد
که ای پسر بس از این روزگار بی ترتیب
جواب گفتم از این ماجرا بس ای بابا
که درد ما نپذیرد دوا به جهد طبیب
مدار توبه توقع ز من که در مسجد
سماع چنگ تامّل کنم نه وعظ خطیب
به مکتب از چه فرستادی ام نکو ناید
گرفت ناخن چنگی به ضرب چوب ادیب
هنوز بوی محبت زخاکم آید اگر
جدا شود به لحد بند بندم از ترکیب
به اختیار نزاری سفر نکرد آری
ستم غریب نباشد ز روزگار غریب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و دردهای یک عاشق میپردازد که به خاطر فراق از معشوق، در حالت عذاب و غم قرار دارد. او سفر را همچون قیامت میداند و به نکوهش جدایی و بیصبری خود میپردازد. شاعر اشاره میکند که کسانی که در خوشی و بیخیالی به سر میبرند، نمیتوانند درک کنند که او چگونه از دوری محبوب عذاب میکشد. همچنین، او به ناامیدی از درمان دردش اشاره میکند و میگوید که توبه و نصیحتهای دیگران برای او بیفایده است. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که هیچچیز نمیتواند او را از محبتش جدا کند، حتی مرگ. این شعر به زیبایی نشاندهنده احساسات عمیق انسانی و تجربههای عاشقانه است.