شمارهٔ ۸۸۱ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
من دوست می دارم تو را گو قصد من کن دشمنم
دنیی و عقبی عاقبت بر هم زنم گر من منم
چون زابتدا آورده ام ایمان به کفر زلف تو
از من عجب نبود اگر دنیا و دین بر هم زنم
دشمن چه می خواهد زمن آن از محبت بی خبر
من در محبت محکمم از طعن دشمن نشکنم
این دوستی با روح من روز ازل آمیختند
دشمن به شمشیر جفا گو کینه کش اینک تنم
خود دل نمی سوزد ترا بر آتش هجران من
آخر من بی دل ز جان چندین صبوری چون کنم
مسکین نزاری گفته ای چون است دور از روی تو
روزی به شب می آورم تا روز جانی می کنم
بر کار من چون زلف تو تاب پریشانی مده
از چشم خود چون اشک من بر خاک خواری مفکنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و محبت خود به معشوق سخن میگوید و بیان میکند که این عشق برای او بسیار عمیق و ریشهدار است. او اشاره میکند که حتی اگر دنیا و دینش در این مسیر به خطر بیفتد، از محبت خود دست نخواهد کشید. به دشمنانش نیز میگوید که آنها نمیتوانند او را با سخنان خود بشکنند، زیرا عشق او واقعی و زنده است. او در نهایت از ناراحتی و دوری از معشوقش مینالد و بیان میکند که این دوری برای او بسیار دشوار و تحملناپذیر است.