شمارهٔ ۸۸۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
شد در سر کار تو هم دنیی و هم دینم
ناداده هنوز از لب یک شربت شیرینم
بر ناله ی زار من رحمت نکنی یک شب
هم در تو رسد روزی سوز دل مسکینم
گر عمر بود روزی در بزم گه وصلت
بی درد میی نوشم بی خار گلی چینم
آن جا گه تو نگذاری برگردم و ننشینم
آن جا که تو فرمایی برخیزم و بنشینم
گر عنف کنی عمری مستوجب آن هستم
ور لطف کنی روزی هم مستحق اینم
چندان که طلب کردم بسیار نظر بردم
یک سرو نمی بینم کز قد تو بگزینم
بگذار نزاری را تا روی تو می بیند
کاثار سعادت ها از روی تو می بینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی عمیق خود سخن میگوید و بیان میکند که زندگیاش در پی عشق معشوقش پر از درد و آرزوست. او به طور تحسینآمیز از زیبایی معشوق و تاثیری که بر دلش دارد صحبت میکند. شاعر از معشوقش میخواهد که یک شب به حال زار او ترحم کند و با یادآوری لحظات شادی که ممکن است در کنار معشوق داشته باشد، احساس میکند که زندگیاش بر مدار عشق میچرخد. او همچنین به نوعی از شکیبایی و امیدواری در انتظار محبت معشوقش اشاره میکند و برای خود آرزوی سعادت و دیدن چهرهی معشوق را دارد.