شمارهٔ ۸۹۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خراب کرده ی چشمان پر خمار توام
به هم برآمده از زلف تاب دار توام
به چشم مرحمت ای دوست یک کرشمه که دل
ز دست شد ز سر دست پر نگار توم
شبان تا به سحر در میان خون گردم
مگر شبی که میسر شود کنار توم
همین بسم که به فتراک خویش بربندی
اگر سمینم اگر لاغرم شکار توم
از آن زمان که دلم بردی و ندادم جان
ز بس خجالت و تشویر شرمسار توم
منم که گر همه عالم به دشمنی یک روی
به روی کار بر آیند دوست دار توام
هزار بارم اگر بفکنی و برداری
همان نزاری شوریده روزگار توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود میگوید که او دل و جانش را تحت تأثیر زیباییهایش ویران کرده است. او به چشمان پرخمار و زلفهای تابدار معشوق اشاره میکند و از دلشکستگی و شوری که به خاطر عشقش تجربه کرده، میگوید. شاعر از شوق به دیدار معشوق در شبها سخن میگوید و اینکه حتی اگر در شرایطی سخت باشد، باز هم به یاد اوست و به محبت او دلخوش است. او میگوید که حتی اگر دشمنی بر علیه او باشد، احساساتش نسبت به معشوق تغییر نخواهد کرد و همچنان شیفتهی او باقی میماند.