نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹۵ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مکن ملامت اگر شهر بند کوی توام

بیا که جان به لب آمد در آرزوی توام

کهای کوی توام من که و محبت تو

سگ سگان سگان سگان کوی توام

در آرزوی دمی ام به خواب و بیداری

که دیده باز نشود یک نفس به روی توام

مرا چه میل به تو یا چه اتصال به تو

کمند عشق چنین می کشد به سوی توام

نزاری توام آخر به زاریم مگذار

تو همنشین من و من به جست و جوی توام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این متن به شدت عاشق معشوق خود است و از عشق و شوقی که نسبت به او دارد، سخن می‌گوید. او به ملامت خود از عدم حضور در کوی یار اشاره کرده و ابراز می‌کند که جانش به لب رسیده و تنها آرزویش دیدن معشوق است. همچنین از حالت خود به عنوان کسی که به شدت وابسته به عشق معشوق است و هر لحظه در انتظار او به سر می‌برد، صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر از معشوق می‌خواهد که او را در این حال زار و پریشان رها نکند و همواره در کنار او باشد.