شمارهٔ ۸۹۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برون نمی رود از سر هوای روی توام
به روز و شب به دل و جان مقیم کوی توام
همین که روی نمودی به من فغان برخاست
ز بند بندم و در بند بند موی توام
نه یاد می کنی از من نه باز می پرسی
بیا که جان به لب آمد در آرزوی توام
اگر چه غرق شدم در محیط عشق هنوز
بدان که نقطه ی جان و تن است سوی توام
وگرچه بهتر از اینم چه کار می آید
ولیک عمر به سر شد به جست و جوی توام
عجب نبود که از زلف صولجان کردی
عجب ترست که سرگشته گرد کوی توام
رقیب گفت نزاری مکن فضولی بیش
تو دوستار فلانی و من عدوی توام
جواب گفتم آری تو باد می پیمای
من ار تو دشمنی ار دوست خاک پای توام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر عشق عمیق و بیپایان شاعر به معشوقش است. او همواره در فکر و دلش به یاد روی اوست و در هر دو روز و شب، فکر او در سرش میچرخد. با هر بارتی که معشوقش را میبیند، احساس درد و آرزو در دلش شعلهور میشود. شاعر از عدم توجه معشوق به خودش گلایه دارد و به شدت دلتنگ اوست. او با وجود غرق شدن در عشق، همچنان به سوی معشوق خود مینگرد و زندگیاش را در جستجوی عشق او میبیند. شاعر همچنین به زبان نیازی دوستانه و در عین حال تنشآمیز با رقیبش سخن میگوید و تأکید میکند که اگرچه ممکن است رقیبش دشمن او به حساب بیاید، ولی در واقع خود او نیز در عشق و وابستگی به معشوق به آن رقیب نزدیک است. در نهایت، شعر احساس عمیق و چندلایهی عشق را بازتاب میدهد.