نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

آن چه شب بود که با دوست به پایان بردیم

دردِ دیرینه ی دل با سرِ درمان بردیم

باده خوردیم و نخوردیم غمِ دورِ فلک

بوسه دادیم به یک دیگر و دندان بردیم

روزگاری چو سکندر طلبیدیم و چو خضر

عاقبت ره به سرِ چشمه ی حیوان بردیم

در سراپرده ی حوران شبِ خلوت تا روز

نادر آن بود که بی زحمتِ رضوان بردیم

هر شب و روز که بی دوست سرآمد بر ما

زندگی بود که بر خویش به پایان بردیم

از دلِ گم شده هرگز خبری نشنیدیم

تا به امروز که پی با درِ جانان بردیم

سر و تیغ است نزاری به ارادت هیهات

مکن انکار که یک بارِ دگر جان بردیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف لحظاتی از عشق و دوستی می‌پردازد. شاعر از شب‌هایی یاد می‌کند که با دوستش گذرانده و دردهای دل را فراموش کرده‌اند. آن‌ها با هم باده نوشیده و با بوسه‌هایی به هم محبت نشان داده‌اند. همچنین به جستجوی شیرینی‌های زندگی همچون سکندر و خضر اشاره می‌کند و می‌گوید که در خلوت‌های عاشقانه، به راحتی به رضوان (بهشت) دست یافتند. عاشق بودن و با دوست زندگی کردن برای شاعر بسیار ارزشمند است و در نهایت بیان می‌کند که حتی در غیاب دوست، زندگی معنایی نداشته و با احساسات خود پیوند خورده‌اند. در پایان، شاعر به ارادت و عشق خود به معشوق اشاره می‌کند.