شمارهٔ ۹۱۰ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بقایِ عمرِ تو بادا گزینه یارِ قدیم
که ما ز هجرِ تو کردیم جان به حق تسلیم
وداعِ روزِ جدایی زهی قیامتِ نقد
فراقِ یارِ گرامی زهی عذابِ الیم
نعوذ بالله اگر دشمنم به کام رسد
که کام رانیِ بدخواه غصّهایست عظیم
درین بلا که منم هم نیام ز حق نومید
بسی رسند به امّیدِ دل ز موضعِ بیم
بیا که بر دلِ من کردهای جهانِ فراخ
به قیامت چو الف تنگ تر ز حلقه ی میم
تو آن که رُخم زرد شد چو زر ز غمت
دلم نگر که چنان است پاک با تو چو سیم
ز رویِ لطف نظر بر منِ فقیر انداز
مکن غرور مکن جانِ من به ناز و نعیم
به امتحان نگریزد نزاری از تو بیا
جفا بکن که تحمّل کند حریفِ سلیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و فراق است. شاعر با احساساتی عمیق از جدایی از یار قدیمش سخن میگوید و تألم و ناراحتی خود را در این باره بیان میکند. او به عذاب و رنجی که از دوری محبوبش میکشد، اشاره میکند و آرزو دارد که دوباره با او دیدار کند. شاعر از خستگی و ناامیدی ناشی از جدایی سخن میگوید و خواستهاش این است که محبوبش نگاهی به او بیندازد و با لطف و محبت نسبت به او رفتار کند. در نهایت، او از محبوب میخواهد که با وجود همهی سختیها و آزمایشها، در کنار او باشد و از صبر و تحملش در برابر جفاهای عشق میگوید.