شمارهٔ ۹۱۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض)
تا دُردیِ درد او چشیدیم
دامن ز دو کون در گرفتیم
با هم نفسان درد عشقش
در کنج فنا بیارمیدیم
بر بوک یقین که بوک بینیم
زهری به گمان دل چشیدیم
گه در هوسش ز دست رفتیم
گه در طلبش به سر دویدیم
در عالم عشق او عجایب
آوازه ی او بسی شنیدیم
درمان چه کنیم درد او را
کین درد به جان و دل خریدیم
عشقش چو به ما نمود خود را
صد پرده به یک زمان دریدیم
نور رخ او چو شعله ای زد
خود را زفروغ او بدیدیم
می دان تو که ما ز آب و خاکیم
زین هر دو برون رهی گزیدیم
چه آب و چه خاک زآن چه ماییم
در پرده ی غیب ما بدیدیم
چون پرده ز روی کار برخاست
از خود نه ازاو بدو رسیدیم
پیوستگیی چویافت نزاری
از ننگ خود از خودی بریدیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و عشق سخن میگوید و از تجربیات خود در این مسیر عاطفی و روحانی مینویسد. او از حالتی که در آن عشق معشوق را احساس کرده و در جستجوی او بوده، حرف میزند. شاعر به توصیف کشمکشها و زیباییهای عشق میپردازد و میگوید چگونه در این عشق به شناختی عمیق دست یافتهاند. او همچنین به ناپایداری وجود انسان و ضرورت رهایی از خود برای رسیدن به حقیقت اشاره میکند. نهایتاً، شاعر از وضعیت روحی خود در مواجهه با عشق میگوید و از رهایی از خود و پیوستگی با معشوق سخن میراند.