شمارهٔ ۹۱۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هر چه در هستی ما هست چنان در بازیم
که اگر سوزن با ما بود آن در بازیم
در وفا تا بتوانیم چه تقصیر کنیم
با تو ما را به دل آن است که جان در بازیم
جانِ جانی تو اگر جان نبود جانان هست
اصلِ سرمایه توی سود و زیان در بازیم
چون که پیدات نهان است و نهانت پیدا
شرط آن است که پیدا و نهان در بازیم
و الله ار کون و مکان بی تو پشیزی ارزد
هستیِ ما چه زند کون و مکان در بازیم
از تو ما را به بهشتی نتوان قانع شد
گل ستانی چه بود هر دو جهان در بازیم
کفر و دین هر دو به یک جو چو تو با ما باشی
هر چه غیرِ تو بود با تو روان در بازیم
بیتو خود سایهی طوبا تفِ دورخ باشد
با تو فردوس ببخشیم و جنان در بازیم
ناز بس گر سخن این است و نزاری ماییم
دل به دیوانگی و سر به زبان در بازیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عشق و وفا اشاره دارد و بیان میکند که در هستی ما همه چیز به نوعی پیوند دارد. شاعر میگوید که وجود انسان و دلبستگیاش به معشوق، باعث ایجاد معنا و ارزش در زندگی میشود. او به اهمیت حضور معشوق اشاره میکند و اینکه بدون او، حتی با داشتن دنیا و مکان، زندگی ارزش چندانی ندارد. همچنین به این موضوع میپردازد که عشق و دین به اندازهای در وجود انسان مهم هستند که اگر معشوق باشد، دیگر تفاوتی میان کفر و دین وجود ندارد. شاعر در نهایت ابراز میکند که با وجود معشوق میتوان به فردوس و بهشت دست یافت و دل را به دیوانگی سپرد.