شمارهٔ ۹۱۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مست و لایعقل و دردی کش و خم پردازیم
رند و شوریده و دیوانه و شاهد بازیم
شهر بیفتنه نباشد زِچو ما شیفتگان
که بتی میشکنیم و دگری میسازیم
زاهدان را به چه زادند و چه میپروردند
تا به ایشان زِمیانِ دل و جان پردازیم
عقل زاید شد و مستغرقِ اوییم چنان
که دگر با خود و با عقل نمیپردازیم
پدرم گفت که «هان! تا به کی از شیفتگی؟»
گفتم «ای بابا! ما مستِ ابِد زآغازیم»
گر چه از شیشهی تقدیر چنان مستانیم
سنگ در کارگهِ کوزهگران اندازیم
همچو طوطی به لطافت همه جان گفتاریم
همچو بلبل به فصاحت همه تَن آوازیم
صورت ما و معانیِ نزاری نینی
که نزاری نشویم ار چو قلم بگدازیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شاعری است که به توصیف حال و هوای عاشقانه و خماری میپردازد. شاعر به شدت تحت تأثیر عشق و مستی قرار دارد و از دیوانگی و شوریدگی خود سخن میگوید. او اشاره میکند که در شهر عاشقان، هیچ فتنهای وجود ندارد و هر روزه دلها را به عشق و پرستش میپردازد. زاهدان و عقلانیت در نزد او مهم نیستند، زیرا او در دنیای عشق و مستی غرق است. شاعر تأکید میکند که از آغاز زندگی، مست عشق بوده و برای آن هر گونه محدودیتی را نادیده میگیرد. در نهایت، او به زیبایی سخنوری و فصاحت خود اشاره میکند و بیان میدارد که آنچه درونی اوست فراتر از ظواهر و صورتهاست.