شمارهٔ ۹۲۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویم
به هیچ کس نتوانم که این حدیث گویم
ز بهرِآن که نیارم به دوست گفت و به دشمن
خوش است سرزنشِ دوست و دشمن از همه سویم
زبان دراز کنم هم چو شمع سر ببریدم
ز گفتوگوی همان به بود که دست بشویم
ز بیمِ سر نکنم نیز احتیاط و لیکن
خلافِرای کسی چون کنم که عاشقِاویم
هزار توبه بکردم ز عشق و سنگِملامت
چو باد میشکند باز توبهی چو سبویم
خیال بود مرا پیش ازین که در طلبِ وصل
به قدر وسع بکوشم به پایِ جهد بپویم
صواب نیست جز اینم کنون که خوش بنشینم
چو دور نیست چه پویم چو با من است چه چویم
به شخص ساکن کنجم به دل ملازمِ یارم
به دیده بر لب بامم به گوش بر سرِ کویم
چه حاجت است به گفتن غمِ نهانِ نزاری
بیا مطالعه کن رازِ دل ز صفحهی رویم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به عمق درد و غم عشق اشاره دارد. شاعر در تلاش است تا از کسی درمانی برای دردش پیدا کند، اما از بیان احساساتش به دیگران عاجز است. او بیان میکند که دوست را سرزنش کردن بهتر از دشمنی است، و بر همین اساس از راحتی در ارتباط با عشقش پرهیز میکند. شاعر مصمم است که به عشق خود ادامه دهد، هرچند که بارها از آن بازگشته و توبه کرده است. در نهایت، او اعلام میکند که باید حالش را با عشقش مرور کند و نیازی به بیان غمهایش نیست، بلکه راز دلش را میتوان از چهرهاش خواند.