شمارهٔ ۹۳۹ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
یاد آن شب¬ها که بودی در کنارم دل¬ستان
غیرتِ خورشیدِ تابان رشکِ سروِ بوستان
نافه مشکین زلفش سلسله در سلسله
روضه حسن وجمالش گل¬ ستان درگل ستان
دست در آغوش و لب بر لب نهاده تا سحر
بر خلاف دشمنان کاری به کام دوستان
ذوق¬هایی و خوشی¬هایی که ما را دست داد
شرح آن ممکن نگردد در چنین صد داستان
پیش ازین از بس تنعّم در ضیافت گاه وصل
داشتم هر شب غذا از لعل آن شکّر ستان
این زمان صد شکر بگزارم اگر دستم رسد
تا ببوسم خاک کویش سر نهم بر آستان
باز می¬گوی ای نزاری و به زاری می¬گری
یاد آن شب¬ها که بودی در کنارم دل¬ ستان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به یاد شبهایی میافتد که محبوبش در کنارش بوده و از زیباییهای آن شبها سخن میگوید. او حسادت خورشید را به زیبایی محبوبش ذکر میکند و از لذتهایی که در کنار او تجربه کرده، صحبت میکند. با وصف لحظات خوشی که داشته، اشاره میکند که نمیتواند همه آن احساست را در کلمات بگنجاند. شاعر از تجملات و خوشگذرانهایی که در لحظات وصال داشته میگوید و اکنون از دوری محبوبش غمگین است و آرزوی بوسیدن خاک کویش را دارد. آخر شعر به یادآوری آن شبها و اشتیاق او به محبوبش میانجامد.