شمارهٔ ۹۴۸ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بحر عشق است این و در وی موج بیم و جان
گرنداری ترک جان باری سر خود گیر هان
عاشقان در قلزم عشقند و کشتی بر کنار
تا که را بیرون برد موج هدایت از میان
طاقت موجی ندارد بد دل و از بس غرور
در دماغ افکنده چندان باد همچون بادبان
دوستانش خوار بنمایند خود را و حقیر
راز خود دارند از کوته نظر دایم نهان
سلطنت بگذشت کیخسرو جهان بدرود کرد
هرکس از حکمت نداند تا کجا رفت او چنان
مرد جانان دوست جان دشمن بود مالاکلام
بایزیدی یا یزیدی هر دو بودن کی توان
موسی و چوب و شبان فرعون و چندان سلطنت
تو ندانی لیک او را حکمتی باشد در آن
او تواند وانمود آثار صنع از سر غیب
ورنه هرگز کی توان دادن نشان از بی نشان
من نخواهم هرگز افکندن سپر از روی عجز
گرچه هر کس در نزاری می کشد تیغ زبان
آتشی دارم که میسوزاندم ای خام طبع
من به دریای محبت غرقه ام تو بر کران
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن به تشریح حال و احوال عاشقان و چالشهای موجود در مسیر عشق میپردازد. شاعر عشق را به دریا تشبیه کرده و بیان میکند که عاشقان در این دریا غرق هستند و با مشکلاتی مانند طوفان و ترس دست و پنجه نرم میکنند. کسانی که در عشق حقیقی نیستند، خود را خوار و حقیر میپندارند و از درک عمیق احساسات دیگران ناتوانند. شاعر همچنین به اهمیت حکمت و دانش اشاره کرده و به سرنوشتهای متفاوت اشاره میکند، مانند سرنوشت کیخسرو و داستانهای مذهبی. در نهایت، او به قدرت عشق و آتش درون خود اشاره کرده و تأکید میکند که هرگز تسلیم نخواهد شد.