نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

گر هیچ عشقت از در ناگه در آید ای جان

وز من مرا به یک ره اندر باید ای جان

دست مراد بردم خود با عدم سپردم

رفتن به راه وحدت با خود نشاید ای جان

گه گه چه باشد آخر گر صیقلی به رحمت

زآیینه ی وجودم زنگی زداید ای جان

بنواز جان ما را یک ره به لطف شیرین

ور نیز تلخ گویی جان می فزاید ای جان

با ما رقیب کویت صد گونه کینه دارد

نبود عجب ز عقرب گر می گزاید ای جان

چشمت به یک کرشمه گر بایدش هم این جا

باب بهشت سرمد بر ما گشاید ای جان

در گل ستان عشقت چون بلبلان نزاری

بر شاخسار شوقت خوش می سراید ای جان

وردش همین که آخر هم تو تمام گردان

از ما و خدمت ما چیزی نباید ای جان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و longing (دلتنگی) است. شاعر از محبوب خود می‌خواهد که ناگهان به او برسد و درد جدایی را کاهش دهد. او می‌گوید که برای رسیدن به وحدت، خود را به دست عدم سپرده است. همچنین از محبوبش می‌خواهد که محبت و لطفش را به او ارزانی دارد، حتی اگر تلخی هم داشته باشد. شاعر به رقیبان عشق اشاره می‌کند و از زخم‌هایی که از آن‌ها می‌خورد، سخن می‌گوید. او با اشاره به چشمان محبوب، آرزوی بهشت و وصال را در سر دارد و در نهایت می‌خواهد که محبوب تمام توجهش را به او معطوف کند و به او خدمت کند. به طور کلی، این شعر حاکی از احساس عمیق و نیاز به وصل در عشق است.