شمارهٔ ۹۵۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
ای که نبودی شبی مونسِ غمخوارگان
رحم کن آخر دمی بر دلِ بیچارگان
بس که کشیدم ستم از ظلماتِ فراق
چند کند احتمال جورِ ستمکارگان
تا ز برت رفتهام از نمِ خونِ سرشک
خشک نشد هرگزم صفحه رخسارگان
خستهدلی ناصبور دارم و دانم که نیست
در رهِ عشق احتمال کارِ سبکسارگان
نعره زنم تا به روز از غم هجران چنانک
خیره بمانند شب مجمع سیّارگان
با همه دردِ فراق با همه ضعفِ دماغ
هیچ نمیگیردم طعنه ی نظّارگان
یاد نزاری مکن تا چه گشاید ازو
نه که نداری دگر هم چو وی از یارگان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از احساس عمیق درد و دلتنگی خود برای معشوق صحبت میکند. او به فراق و دوری از محبوب اشاره میکند و از رنجهایی که از این جدایی متحمل شده است، میگوید. شاعر نگران است که محبتش فراموش شود و از شدت غم و اندوهش فریاد میزند، در حالی که قدرت تحمل این درد را ندارد. او در نهایت به این نکته اشاره میکند که هیچ چیز نمیتواند جایگزین محبوبش شود و حتی یادآوری آن نیز ممکن است به درد و رنج بیشتری منجر شود.