شمارهٔ ۹۶۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
ای آرزوی جانم در پای تو افتادن
جان بر تو فدا کردن سر پیش تو بنهادن
بر بوی وصال تو جاوید شوم زنده
گر دست دهد روزی در پای تو جان دادن
گفتم مگرم روزی بنوازی و دریابی
خود بخت نمی خواهد با کار من افتادن
هیچ از دل آشفته خوشنود نی ام هرگز
تا کی به گران جانی پیش تو بر استادن
ناید ز تو دلداری هم پیش من اولا تر
گر سعی کنی شاید در باز فرستادن
بر گریه ی من خندی از غایت دل سوزی
رسم است نزاری را خون از مژه بگشادن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و فدای جان خود به معشوق سخن میگوید. او آرزو دارد که در پای معشوق بیفتد و جانش را فدای او کند. شاعر به امید وصال معشوق زنده است و آرزو دارد روزی بتواند جانش را در راه او بدهد. او از احساسات آشفتهاش صحبت میکند و از اینکه هیچگاه آرامش ندارد، به شدت نگران است. در نهایت، شاعر به سختیهای عشق و دلتنگیهایش اشاره میکند و نشان میدهد که معشوق میتواند با یک لبخند یا دلداری، به او آرامش ببخشد.