شمارهٔ ۹۶۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نمیتوان دل یاری زخود بیازردن
نه نیز هم دل خود را ز غیر آزردن
میان این دو دلم نیست حاصلی دیگر
مگر مناظره ای کردن و غمی خوردن
مگر به چاره بر لب کشند جان مرا
به هیچ وجه دگر نیست چاره یی کردن
مشنع متعضب مگر نمی داند
که صبغت الله نتوان به حیله بستردن
به لا نسلّم چیزی مسلّمت نشود
چه سود آیت باطل به حجت آوردن
ترا به عقل و گرعقل را به تو چون است
کدام یک به دگر واجب است بسپردن
نه مرغ دانه ی دنیایم ای خطا بینان
چه حاصل است شما را ز دام گستردن
من از مشیمه ی فطرت وجود یافته ام
به هرزه دایه ی عشقم نخواست پروردن
چه سود سنگ ملامت زدن نزاری را
که مانده در گل عشقم ز پای تا گردن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر بیان میکند که نمیتواند دل خود را به خاطر دیگران بیازارد و از طرفی نیز نمیتواند دل دیگران را برنجاند. او احساس میکند که بین این دو وضعیت، هیچ نتیجهای جز غم و جدل وجود ندارد. شاعر بیان میکند که هیچ چارهای جز تحمل درد و رنج ندارد و در این مسیر، خداوند را به عنوان یاریگر نمیتواند به کمک خود بیاورد. او به بیهودگی و پوچی تلاشهای بشری برای درمان دردهای درونی اشاره میکند و در نهایت، به شناخت عمیق وجود خود و عشق واقعی میپردازد و بیان میکند که از ارزش و زیبایی عشق خالص آگاهی دارد.