نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۸۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ای پیک مشتاقان بگو امشب بدان پیمان‌شکن

کز دوستانِ معتقد شوخی مکن دل بر مکن

مجنونِ‌کار افتاده را بندی نه از زنجیرِ زلف

یعقوبِ‌محنت دیده را بویی فرست از پیرهن

با خاطرش ده کای فلان این نیست شرطِ دوستی

یاران چنینی یاد آورند از مخلصانِ خویشتن

کاهی شدم من احتمال امکان ندارد بیش ازین

کوهِ‌غم است ندوهِ او بر خاطرِ این ممتحن

امّیدوارم کز وجود ایزد خلاصی بخشدم

وین شخصِ محنت دیده را زندان غم بر جانِ‌من

باری حجابِ‌پیرهن از جانِ من برداشتی

کز هر چه من بودن نماند الّا خیالی از بدن

با آن که خون شد کاشکی بردیده بگذشتی دلم

کز دل چنین افتاده‌ام همچون زبان در هر دهن

کردی نزاری عاقبت جان در سرِ مقصودِ دل

وین قصّه در آفاق شد افسانه‌ی هر انجمن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره ناراحتی و ناامیدی عاشق است که به یک یار پیمان شکن و بی‌وفا خطاب کرده و از درد و غم خود می‌گوید. شاعر از اینکه دوستان واقعی باید با هم صادقانه برخورد کنند و از شوخی‌های بی‌محتوا بپرهیزند، شکایت دارد. او نگران است که این دردهای عاطفی می‌تواند به زنجیری برای او تبدیل شود و مانند یعقوب که در غم فرزندش رنج می‌برد، به حال و روز خود اشاره می‌کند. شاعر امیدوار است که از مشکلات خویش نجات یابد، اما در نهایت حس می‌کند که همه چیز به یک خیال و تصور تبدیل شده است و به شدت در رنج است. داستان عشق او به افسانه‌ای در میان مردم تبدیل شده و در عاقبت جان خود را فدای عشق کرده است.