نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۹۹ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

هر شب از ایوان به کیوان بگذرد فریادِ من

هر زمان در موجِ خون افتد دلِ ناشادِ من

یا رب از من هیچ یاد آورد آنک از نزدِ‌ او

تا برفتم یک نفس هرگز نرفت از یاد من

جور هجران می‌کشم بر بویِ‌ آن کز وصلِ‌ او

باز بستاند شبی دیگر زمانه دادِ من

عشق هر بارِ دگر بر من اساسی می‌نهاد

آمده‌ست این بار تا بر هم زند بنیادِ من

با خردمندان اگر الفت ندارم باک نیست

عشق بر من عرضه کرد اوّل قدم استادِ من

زین کمندم حالیا باری خلاصی روی نیست

محکم افتاده‌ست قیدِ خاطرِ آزادِ من

در نمی‌گنجد نزاری خانه بگرفته‌ست دوست

رخت گو بیرون بر از کنجِ خیال آبادِ من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره درد و اندوه ناشی از دوری و جدایی از محبوب است. شاعر هر شب به یاد محبوبش از ایوان می‌گذرد و دلش در موجی از غم و اندوه فرو می‌رود. او از خدا می‌خواهد که خاطره محبوبش را از یادش نبرد. عشق بر او تحمیل شده و او هر بار بیشتر در بند عشق گرفتار می‌شود. شاعر می‌گوید که حتی اگر با خردمندان رابطه‌ای نداشته باشد، عشق برای او معلم و راهنماست. در نهایت، شاعر احساس می‌کند که دیگر راهی برای فرار از این قید و بندها ندارد و همچنان در محبس یاد محبوب گرفتار است.