غزل شمارهٔ ۱۰۲ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دارد به سوی یاری مسکین دلم هوائی
زین شوخ دلفریبی زین شنگ جانفزائی
زین سرو خوشخرامی گل پیش او غلامی
مه پیش او اسیری شه پیش او گدائی
هر غمزهاش سنانی هر ابرویش کمانی
گیسوی او کمندی بالای او بلائی
ما را ز عشق رویش هر لحظهای فتوحی
ما را ز خاک کویش هر ساعتی صفائی
بگرفته عشق ما را ملک وجود آنگه
عقل آمده که ما نیز هستیم کدخدائی
جان میفزاید الحق باد صبا سحرگه
مانا که هست با او بوئی ز آشنائی
گفتم عبید گفتا نامش مبر که باشد
رندی قمار بازی دزدی گریز پائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از شاعر فارسیزبان است که در آن به عشق و زیباییهای معشوق پرداخته شده است. شاعر به وصف ویژگیهای معشوق میپردازد، از جمله زیبایی چهره و جذابیتهای ظاهری او. همچنین، عشق به این معشوق برای شاعر مملو از شادی و سرور است و هر لحظه از این عشق برای او تجربههای تازه و لذتبخش به ارمغان میآورد. در پایان، شاعر به اشاره به آثار عشق و چالشهایی که از آن ناشی میشود، اشاره میکند و به نوعی به دلمشغولیهای خود در این زمینه میپردازد.