نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۴ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)

عزم کجا کرده‌ای باز که برخاستی

موی به شانه زدی زلف بیاراستی

ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی

سرو که قد تو دید گفت زهی راستی

آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست

فتنهٔ آخر زمان خاست چو برخاستی

دوش در آن سرخوشی هوش ز ما می ربود

کاسه که میداشتی عذر که میخواستی

پیش عبید آمدی مرده دلش زنده شد

باز چو بیرون شدی جان و تنش کاستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت معشوقه‌اش می‌پردازد. او با اشاره به این که معشوقه‌اش با آراستگی و زیبایی‌اش، تأثیر عمیقی بر دیگران گذاشته، از احساسات شدت‌ یافته و عشق عمیق خود سخن می‌گوید. در این بین، شعری که به ظهور عشق و زیبایی مرتبط است، حاکی از تغییرات روحی و عاطفی در اطرافش می‌باشد. در نهایت، شاعر نشان می‌دهد که وقتی معشوقه در کنارش است، زندگی و روح به او برمی‌گردد و وقتی که دور می‌شود، این زندگی و انسجام از دست می‌رود.