نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیست

جدا مشو که مرا طاقت جدایی نیست

مدام آتش شوق تو در درون منست

چنانکه یک دم از آن آتشم رهایی نیست

وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن

طریق یاری و آیین دلربایی نیست

ز عکس چهرهٔ خود چشم ما منور کن

که دیده را جز از آن وجه روشنایی نیست

من از تو بوسه تمنا کجا توانم کرد

چو گرد کوی توام زهرهٔ گدایی نیست

به سعی، دولت وصلت نمی‌شود حاصل

محقق است که دولت به جز عطایی نیست

عبید، پیش کسانی که عشق می‌ورزند

شب وصال کم از روز پادشایی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و محبت و درد جدایی است. شاعر از طرفی به محبوبش می‌گوید که آزار نرساند، زیرا این کار در شأن دلربایی نیست. او از جدایی رنج می‌برد و بیان می‌کند که شوق محبوب همواره در دلش شعله‌ور است و نمی‌تواند از آن رهایی یابد. شاعر می‌خواهد که محبوبش با نمایان کردن چهره‌اش، چشم‌هایش را روشن کند و می‌گوید که بخواهش عشق، برای او ممکن نیست چون در جوار محبوب، او احساس خ نوعی از ذلت می‌کند. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که عشق حقیقی، از دل و احساسات نشأت می‌گیرد و لحظات وصال با محبوب، همانند روزهای پادشاهی ارزشمند است.