غزل شمارهٔ ۱۵ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ما را ز شوق یار به غیر التفات نیست
پروای جان خویش و سر کاینات نیست
از پیش یار اگر نفسی دور میشوم
هر دم که میزنم ز حساب حیات نیست
در عاشقی خموشی و در هجر صابری
این خود حکایتیست که در ممکنات نیست
رندی گزین که شیوهٔ ناموس و رنگ و بو
غیر از خیال باطل و جز ترهات نیست
بگذار هر چه داری و بگذر که مرد را
جز تَرک توشه، توشهٔ راه نجات نیست
از خود طلب که هر چه طلب میکنی ز یار
در تنگنای کعبه و در سومنات نیست
دریوزه کردم از لب دلدار بوسهای
گفتا برو عبید که وقت زکات نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شوق به معشوق است. شاعر بیان میکند که عشق واقعی فراتر از نگران بودن برای جان و هستی است و هر لحظه دوری از یار، به معنای زوال زندگی نیست. در عشق، سکوت و صبر ارزشمند است، و رندی و دوری از ظواهر غیرواقعی لازم است. شاعر تأکید میکند که تنها با ترک دنیا و وابستگیهاست که میتوان به نجات رسید و در جستجوی عشق حقیقی، باید ریشههای خود را شناخت. در انتها، اشارهای به عطش شاعر برای عشق دارد که حتی در خلوت و در خواستههای مادی، به دنبال نزدیکی به محبوب است.