غزل شمارهٔ ۴ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
در ما به ناز مینگرد دلربای ما
بیگانهوار میگذرد آشنای ما
بیجرم دوست پای ز ما درکشیده باز
تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما
با هیچکس شکایت جورش نمیکنم
ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما
ما دل به درد هجر ضروری نهادهایم
زیرا که فارغست طبیب از دوای ما
هر دم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او
دیوانه میشود دل آشفته رای ما
بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین
بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما
شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک
او میکند همیشه خرابی بجای ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و دوری معشوق میگوید. دلربایی معشوق او را به عشقی عمیق و دردناکی میاندازد. او احساس میکند که بیتوجهی و نادیده گرفتن آشنایانش مانند حالتی بیگانه است. شاعر از بیعدالتی دوستی میگوید که بیگناهیاش را نادیده گرفته و در تلاش است تا از عواطف و شکایتهایش بپرهیزد، چرا که نمیخواهد این مشکلات بیشتر شود. او درد جدایی را دستکم گرفته و طبیب را قادر به درمانش نمیداند. همچنین عشق او باعث آتشسوزی در دلش شده و در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که تنها میتواند از این مشکلات و دردهای خود بنویسد و با آنها زندگی کند. عبید، شاعر، در پایان به فاجعه و نابودی که عشق بر سر او آورده، اشاره میکند.