غزل شمارهٔ ۴۱ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش لعلت نفسی خاطر ما خوش میکرد
دیده میدید جمال تو و دل غش میکرد
روی زیبای تو با ماه یکایک میزد
سر گیسوی تو با باد کشاکش میکرد
سنبل زلف تو هرلحظه پریشان میشد
خاطر خستهٔ عشاق مشوش میکرد
زو هر آن حلقه بر گوشهٔ مه میافتاد
دل مسکین مرا نعل در آتش میکرد
تیر بر سینهام آن غمزهٔ فتان میزد
قصد خون دلم آن عارض مهوش میکرد
از خط و خال و بناگوش و لب و چشم و رخت
هرکه یک بوسه طمع داشت غلط شش میکرد
پیش نقش رخ تو دیدهٔ خونریز عبید
صفحهٔ چهره به خونابه منقش میکرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق خود اشاره میکند و تأثیر آن بر احساسات و دل عاشق را توصیف میکند. او از شوق و اضطراب ناشی از دیدن معشوق سخن میگوید که دلش را به درد میآورد. زیبایی چهره، گیسوان و دیگر ویژگیهای معشوق به قدری دلربا است که عاشق هر لحظه دچار آشفتگی و بیقراری میشود. در واقع، وجود معشوق و زیباییهایش همانند تیر زخمزنی بر قلب عاشق اثر میگذارد و او را در عذاب و آرزو نگه میدارد. شاعر با استفاده از تصاویر زیبا و خط و نشانهای عاشقانه، احوالات عاشقانه خود را بیان میکند.