غزل شمارهٔ ۴۴ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی روی یار صبر میسر نمیشود
بیصورتش حباب مصور نمیشود
با او دمی وصال به صد لابه سالها
تقریر میکنیم و مقرر نمیشود
گفتم که بوسهای بربایم ز لعل او
مشکل سعادتیست که باور نمیشود
جز آنکه سر ببازم و در پایش اوفتم
دستم به هیچ چارهٔ دیگر نمیشود
افسرده دل کسی که ز زنجیر زلف او
دیوانه مینگردد و کافر نمیشود
عشقش حکایتیست که از دل نمیرود
وصفش فسانهایست که باور نمیشود
تا بوی زلف یار نمیآورد صبا
از بوی او دماغ معطر نمیشود
ساقی بیار باده که هر لحظه عیش خوش
بیمطرب و پیاله و ساغر نمیشود
گفتی به صبر کار میسر شود عبید
تدبیر چیست جان برادر، نمیشود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به حسرت و longing شاعر برای معشوق میپردازد. شاعر بیان میکند که بدون حضور یار، صبر و آرامش ممکن نیست و عشقش همچون حبابی است که بدون او شکل نمیگیرد. او میگوید که حتی یک لحظه وصال با معشوق، سالها انتظار را جبران میکند. شاعر به سختیهای عشق و چارهناپذیریاش در برابر معشوق اشاره میکند و میگوید که هیچ تدبیری نمیتواند جای او را پر کند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که زندگی و خوشی بدون معشوق و زیباییهای او ممکن نیست.