نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۴۳ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد

جز آستانهٔ او آشیانه نتوان کرد

کسی که کعبهٔ جان دید بی‌گمان داند

که سجده‌گاه جز آن آستانه نتوان کرد

مرا به عشوهٔ فردا در انتظار مکش

که اعتماد بسی بر زمانه نتوان کرد

ترا که گفت که با کشتگان راه غمت

اشارتی به سر تازیانه نتوان کرد

به پیش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد

ز ترس دام سیه ترک دانه نتوان کرد

فسرده صوفی ما را که میبرد پیغام

که ترک شاهد و چنگ و چغانه نتوان کرد

مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده

فریب من به فسون و فسانه نتوان کرد

بخواه باده و با یار عزم صحرا کن

چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان کرد

مکن عبید ز مستی کرانه فصل بهار

که عیش خوش به چمن بی‌چمانه نتوان کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به عشق و رابطه با معشوقش اشاره می‌کند و بیان می‌کند که هیچ جایی جز آستان معشوق نمی‌تواند آرامش بدهد. او می‌گوید کسی که حقیقت عشق را چشیده، می‌داند سجده‌گاه اصلی فقط در پیشگاه معشوق است. شاعر از معشوق درخواست می‌کند که او را در انتظار نگذارد و به او یادآوری می‌کند که به پیغام عزلت‌گزینی دل خوش نمی‌شود. او از مجالس وعظ و نصیحت دوری می‌کند و به عیش و نوش و رو در رو بودن با معشوق دعوت می‌کند، و در پایان بر این واقعیت تأکید می‌کند که لذت واقعی زندگی در کنار معشوق است و نمی‌توان عیش و زندگی را بدون او تجربه کرد.