غزل شمارهٔ ۴۷ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)
باد صبا جیب سمن برگشاد
غلغل بلبل به چمن در فتاد
زنده کند مردهٔ صد ساله را
باد چو بر گل گذرد بامداد
زمزم مرغان سخندان شنو
تا نکنی نغمهٔ داود یاد
موسم عیشست غنیمت شمار
هرزه مده عمر و جوانی به باد
وقت به افسوس نشاید گذاشت
جام می از دست نباید نهاد
تا بتوان خاطر خود شاددار
نیست بدین یک دو نفس اعتماد
خاک همانست که بر باد داد
تخت سلیمان و سریر قباد
چرخ همانست که بر خاک ریخت
خون سیاووش و سر کیقباد
انده دنیا بگذار ای عبید
تا بتوان زیست یکی لحظه شاد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی به موضوع زندگی، زمان و لذتهای آن میپردازد. شاعر به تاثیر باد صبا و صدای بلبل در طبیعت اشاره میکند و میگوید که این عواطف و زیباییها میتوانند مردهها را زنده کنند. او به زندگی و جوانی به عنوان نعمتهایی گرانبها اشاره میکند و تاکید میکند که نباید وقت را به افسوس و ندامت سپری کرد. باید از لحظهها بهرهمند شد و از زندگی لذت برد، زیرا زندگی کوتاه و ناپایدار است. در نهایت، شاعر دعوت میکند که لحظهای شاد زندگی کنیم و دنیا را پشت سر بگذاریم.