غزل شمارهٔ ۵۲ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
دلم زین بیش غوغا بر نتابد
سرم زین بیش سودا بر نتابد
ز شوقت بر دل دیوانهٔ ماست
غمی کان سنگ خارا بر نتابد
غمت را گو بدار از جان ما دست
که این ویرانه یغما بر نتابد
بیا امشب مگو فردا که اینکار
دگر امروز و فردا بر نتابد
سرت در پای اندازیم چون زلف
اگر زلفت سر از پا بر نتابد
عبید از درد کی یابد رهائی
چو درد دل مداوا بر نتابد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او احساس میکند که دیگر توان تحمل غم و درد را ندارد و این غم بسیار سنگین و طاقتفرساست. او از معشوق میخواهد که غمش را از دل او بردارد، زیرا این ویرانی و درد، دیگر قابل تحمل نیست. شاعر همچنین تأکید میکند که به آینده فکر نکند و در لحظه زندگی کند، و در نهایت، بیان میکند که درد دلش درمانی ندارد و رهایی از آن ممکن نیست.