نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۵ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دوش سلطان خیالش باز غوغا کرده بود

ملک جان تاراج و رخت صبر یغما کرده بود

برق شوقش از دهانم شعله میزد هر زمان

و آتش سودای او قصد سویدا کرده بود

دیده‌ام دریای خونست و من اندر حیرتم

تا خیالش چون گذر بر راه دریا کرده بود

گرچه میزد یار ما لاف وفاداری دل

عاقبت بشکست پیمانی که با ما کرده بود

جان ز من میخواست لعلش در بهای بوسه‌ای

بی‌تکلف مختصر چیزی تمنا کرده بود

دردها چون دیر شد نومید روی از ما بتافت

هر که روزی دردمندی را مداوا کرده بود

گر عبید از عشق دم زد پیش از این معذور دار

کین گناهی نیست کان بیچاره تنها کرده بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و دردهای عاطفی سخن می‌گوید. او با تصاویری از آشفتگی ذهن و دل به تصویری از عشق و خیالی که در سر خود دارد، اشاره می‌کند. عشق او را به شعله‌ای روان و پرحرارت می‌کشاند و آتش اشتیاقش او را می‌سوزاند. شاعر در اندیشه‌ی وفاداری و خیانت یار است و از شکسته شدن پیمانی که بین آن‌ها بوده، ناامید می‌شود. او به تمناهای بی‌پرده و ساده‌اش اشاره می‌کند که عشقش به بوسه‌ای محدود شده است. در نهایت، شاعر از درد و رنجش یاد می‌کند و توجیهی برای عشق و گناهش ارائه می‌دهد و به این نتیجه می‌رسد که عشق، ناتوانی و تنهایی را به همراه دارد.