غزل شمارهٔ ۸۱ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید
نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
گزیده صحبت بیگانگان و نااهلان
ز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمان
مباد هیچکس از روزگار خود محروم
ز آه سینه بسوزم اگر شوم نفسی
ز سیل این مژهٔ سیل بار خود محروم
ز هر بدی که به من میرسد بتر زان نیست
که ماندهام ز خداوندگار خود محروم
امید هست عبید آنکه عاقبت نشوم
ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این متن از احساس عمیق محرومیت و درد و رنج خود میگوید. او خود را اسیر و غریب در میان مردم میبیند و از یار و دیار خود بی بهره است. با بیان دشواریهای زندگی و ناامیدی از درمان دردهایش، به این نتیجه میرسد که تنها چیزی که از روزگار دارد، حسرت و ناامیدی است. شاعر از صحبت با بیگانگان و دوری از قوم و تبار خود نیز رنج میبرد و به فقدان ارتباط با خداوند خود اشاره میکند. در پایان، با امید به اینکه در نهایت از رحمت و لطف پروردگار محروم نشود، سعی دارد امیدوار بماند.