غزل شمارهٔ ۸۸ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
رفتم از خطهٔ شیراز و به جان در خطرم
وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل
زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش
گاه چون غنچهٔ دلتنگ گریبان بدرم
من از این شهر اگر برشکنم در شکنم
من از این کوی اگر برگذرم درگذرم
بیخود و بیدل و بییار برون از شیراز
«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»
قوت دست ندارم چو عنان میگیرم
«خبر از پای ندارم که زمین میسپرم»
این چنین زار که امروز منم در غم عشق
قول ناصح نکند چاره و پند پدرم
ای عبید این سفری نیست که من میخواهم
میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنجی میگوید که ناچار از شهر شیراز ترک میکند. او احساس غم و اندوه دارد و در حال و هوای اشتیاق و دلتنگی به سفر میرود. شاعر بین شور و شوریدگی مانند بلبل و دلتنگی مانند غنچه نوسان دارد و به شدت از جدایی رنج میبرد. او ناامید و بییار به سفر میرود و حسرتش را با خود به دوش میکشد. در نهایت به این نتیجه میرسد که این سفر، سفری نیست که او خواسته باشد و به قضا و قدر تسلیم است.